سفر
آدم وقتی می خواد اثاث کشی کنه اونقدرا ناراحت نمی شه نسبت به وقتی که کلا می خواد بذاره بره .
نه اینکه خونشو دوست نداشته باشه
نه اینکه مهموناشو دوست نداشته باشه
فقط چون صاحب خونه آدم جالبی نیست
به هر حال اثاثیه می مونه تا هر کی که به دردش خورد ازش استفاده کنه
فقط انگشتامو با خودم می برم و محتویات جمجمه و این چیزا
از اول می نویسم
شایسته ی صاحب خونه ی با شعورتریم
قدم دوستان سر چشم
در صورت علاقه مندی ایمیل بزنید آدرس خونه ی جدید رو تقدیم می کنم
شاد باشید
و پر از امید
شبنم
سپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزم ز در آید !
لحظه ای که فکر می کنم
وقتی من اینجا از بی خبری و نگرانی حال و روز تو داشتم پرپر میزدم
و برات دعا می کردم روز و شب چون راه دیگه ای برام نذاشته بودی
تو با خیال راحت نشسته بودی روبروش و لبخند می زدی
و همه ی حرفای خصوصیمون رو تبدیل می کردی به حرفای خصوصیتون
دوست دارم فقط خیره بشم به درخت یا گربه ی شل و کور اون ور خیابون
تا بغضم نشکنه یا احیانا بهت فحش ندم
و به این فکر کنم که چه گربه ی خوشگلی !
جالب بود
با اینکه خیلی احساس خیت شدن می کنم
و با اینکه خیلی دارم به ریش خودم می خندم برای عشق داغم !
ولی این طور فرض می کنیم که یه سال سر کار بودم فقط برای اینکه امروز یه سوژه ی جدید برای خندیدن داشته باشم !
به قول نبوی ملت ایران کلا یه هدف دارن اونم اینه که بخندن !
تابستان
مدتیه تابستون از راه رسیده و فصل گیلاس و آلبالو و طالبی و زردآلو و آلوی قطره طلا وگرمازدگی و گلاب به روتون، اسهال و استفراغ و این چیزها شده .این روزا فکر می کنم که زندگی چقدر شبیه آلوی قطره طلاست . گازش که می زنی دهنت پر می شه از شیرینی بعد که شیرینیش تموم می شه ترشی پوستش چشمت رو از حدقه در میاره . این روزا وقتی به فعل نوشتن فکر می کنم دنبالش به نوشته های حذف شدم فکر می کنم و اخطارا و شبیه کلاغی می شم که غذا تو حلقش گیر کرده و دهن باز وایساده داره با بهت دور و برش رو نگاه می کنه و تو هر لحظه فکر می کنی الانه که بالا بیاره .این روزا سلولای خاکستریم وبا گرفتن . این روزا نوک انگشتام پینه بسته انقدر که گزگز کردن برای نوشتن غذایی که توی حلقم گیر کرده و من برای منصرف کردنشون گرفتمشون زیر آب سرد . بله عزیزم . این روزا تابستونه و فصل اسهال و استفراغ .
کمی شبیهیم !
از دور نگاهت می کنم
دنبال مگس می کنی توی چمن
می شینی همون جا و نگاه می کنی دور و بر رو
آدمها ، گنجشک های تپل مپل ،دم جنبونکا
تا حالا فکر نکرده بودم که چقدر ذهن من شبیه گوشای تو شده
مدام در حال چرخیدن دنبال هر صدای کوچیکی ، هر فکر بی اهمیتی
میای و ولو می شی کنارم
صندلی بقلی نیم ساعت پیش پیشت می کنه
از جات تکون نمی خوری
کسی رو پیدا کردی که نگاهت می کنه
از نگاه کردنت لذت می بره , شاد می شه
همون طوری که هستی دوستت داره و ...
منم اگر یه همچین کسی رو پیدا می کردم همین کارو می کردم
شبیهیم
تا حدی !
آینه
متاسفانه آدما فقط گاهی اشتباه نمی کنن ...
متاسفانه آدما فقط گاهی عشق رو ارجح می دونن به همه ی چیزای زمینی ...
آخرین باری که خودتو تو آینه دیدی کی بود ؟
آینمو کجا جا گذاشتم ؟
نیازمندیها :
به تعدادی آینه ی قدی نیازمندیم .
نفس عمیق
سرم رو پایین می گیرم و خودم رو می بینم با همه ی خوبیا و بدیا .
سرم رو بالا می گیرم و آسمون آبی رو می بینم که تا من ادامه داره و بقلم کرده و خورشید رو می بینم که تا رو پوستم ادامه داره و نوازشم می کنه .
سرم رو به دور و بر می چرخونم و دنیایی رو می بینم که درست مثل آفتاب و آسمون چیزی بیشتر از اونچه که می بینم داره .
چیزی مثل هوا که هممون توش شناوریم یا کمی منقبض تر از شناور بودن .
و چیزی مثل پرتوی آفتاب که به هم می تابونیم و بهمون تابیده می شه .
یه پله بالاتر از تفکر
نشستم روی صندلی و تاب تاب می خورم و دور و برم رو نگاه می کنم .
یه تپه سوال ریخته جلوم درست مثل یه تپه کتاب ریاضی و گاها فیزیکی که ریخته جلوم .
قبلا ها فکر می کردم عاشق شدن اول پر و بال گرفتنه درست مثل همون قبلا هایی که فکر می کردم دانشجوی فیزیک شدن اول پژوهش و مطالعه ی فیزیکه.
بعدا ها فهمیدم که نه نتایج عاشق شدن می تونه جور دیگه ای باشه مثلا شبیه همین یه تپه سوال که جلومه درست مثل همون موقعی که فهمیدم دانشجوی فیزیک تا حد زیادی همون دانشجوی ریاضیه و به علت ضعف در بخش تحقیقات و نبود بودجه و گاها اساتیدی که علاقه دارن ذوقت رو کور کنن بهتره پروژه ات رو و بعدا هم تز ارشدت رو و بعدش هم مقالات دکترات رو همین طوریا با موضوعاتی که بهت می گن و نه اونچه مه می خوای بدی بره و مدارکت رو بدی برای قاب کردن و بعد اگر همچنان روت کم نشد خودت بری دنبال تحقیق روی بحث مورد علاقت که غیر از این یعنی خیانت به وطن و سیستم آموزش عالیش . که این آموزش عالیش بی ربط به اون کچلی که بهش می گن زلف علی نیست از لحاظ عالی بودن .
یه کم بعدتر از این بعدا ها فکر کردیم که آقا ما که از جواب دادن به این تپه ی سوال عاجزیم . نو پرابلم ! این طوری فکر می کنیم که می تونیم به جای یه تومار دعا صرفا بگیم آمین و به عشق اینکه یه حامی خیلی قدر داریم که هوامونو داره دست از سر کچل این تپه ی سوال برداریم و با عشق بسپریم به خودش تا بیاد و به ترتیب خودش هر کدوم رو دوست داره برداره و برامون حل کنه و ما انقدر حرص نخوریم که می شه این تابستون فلان سفر رو با هم رفت و باید خبر بدیم به یه نحوی و جز این ها . درست مثل وقتی که فکر کردیم اگر چیزی که ما انتظار داشتیم نشد, اهمیتی نداره چرا که از پدر بزرگوارمون یاد گرفتیم هر چیزی رو همون جوری که هست باید دوست داشت . حتی لیسانس ریاضی کاربردی فیزیک نما رو .
برای من همیشه اینطوری بوده . جوابی که فکرت نمی تونه بهش برسه توی دست قلبته . شکی نیست که بزرگترین توانایی بشر تفکرشه ولی شکیم نیست که قلبمون جایگاه روحمونه و گنجینه ی خیلی از تواناییای برتر از تفکر . عشق برای من یه پله قوی تر از تفکر عمل می کنه . یه پله ی خیلی بلند .
اینجوریاست
می دونی
تو سکوتو نمی شکنی
سکوت منو می شکنه
خیلی نامردیه
ولی اینجوریه!
شب
تئوری می گه بلند ترین شبا مال آخر پاییزه و کوتاهترین شبا مال آخر بهار.
اما عملا کوتاهی و بلندی شب هیچ ربطی به کوتاهی و بلندی شب نداره !
اگر خسته باشی و بخوابی شبم زود صبح می شه.
درست مثل وقتی که خسته نبودیم و بیدار می موندیم .
اگر خسته باشی و بیدار بمونی , زامبی می شی تا صبح شه .
درست مثل وقتی که خسته نیستی و به زور توی تخت می مونی
تا تئوری بهت بگه وقت بیدار شدنه و صبح شده .
پس اگر شب بلنده خودمونیم که تو خستگی بیدار موندیم
یا به زور توی تخت موندیم وقتی خسته نبودیم .
اگر هنوز خسته ای بخواب. بعد که خستگیت در رفت
بیدار می مونیم به زندگیمون می رسیم .
به سوالی که نیمه کاره ولش کردیم.
بعضی وقتا اگر شبونه به جاده نزنیم
ممکنه صبح جاده بسته شده باشه
و سنگینیه جای خالی روبروی علامت سوال یه عمر باهامون بمونه
از این خیلی می ترسم دوست قدیمی
خیلی
به شدت
می شه فقط کمی با هم قدم زد و یه کم از این معما رو حل کرد
و از این ترس فارغ شد .
به امید همراهیت ...
خالی
آه گریمون هیچ
خندمون هیچ
باخته و برندمون هیچ
تنها آغوش تو مونده
غیر از اون هیچ
ای, ای مثل من تک و تنها
دستامو بگیر که عمر رفت
همه چی تویی
زمین و آسمون هیچ ...

